تبلیغات
هیئت بنی فاطمه (س)
02:14
352
یازدهم دی ماه سالروز شهادت سید مجتبی علمدار؛ تسلیت باد

شهید سید مجتبی علمدار در یک خانواده متدین و مذهبی در شهرستان 

ساری به دنیا آمد. سید فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بن عقیل 

از لشگر25کربلابود .اودر تاریخ17/4/66ملبس به لباس سپاه شد.بعد از 

عملیات کربلای 5ضمن حضور در تمامی عملیاتها چند بار مجروح گردید .بعد 

از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشگر25کربلا مشغول به خدمت 

شد.سید علاوه بر اینکه مسئولیت تربیت لشگر را بر عهده داشت به عنوان 

عضو اصلی هیات رهروان حضرت امام (ره)هم ایفای وظیفه می کرد.او 

مداح اهلبیت(ع)بود و با صدای حزین خود مظلومیت اهلبیت را فریاد می کرد. 

حاج غلام علی نسایی نقل می کند: 

من هر کجا که مجتبی بود حاضر بودم مجنبی همیشه می گفت :علی 

رضا !خیلی دوست دارم مانند مادرم حضرت زهرا(س)شهید بشوم.شب

عملیات والفجر10به سمت سه راهی دوجیله پیش می رفتیم اتش دشمن

لحظه ای قطع نمی شد و ارزو های مجتبی شنیدنی تر شده بود.تیربارها

مانند بلبل می خواندند مجتبی تیر خورد.گلوله گریف بود.گرینف گلوله

عجیبی دارد تیر خورد به بازوی مجتبی بالای ارنج دست مجتبی را خرد کرد

و عمود فرو رفت به پلوی مجتبی بازوی مجتبی را شکست پهلویش را

شکافت.مجتبی می گفت :فدای مدرم بشوم مادرم زهرا (س)که ان انجیان

پهلویش را شکستند و بازویش را ....غربتی دیگر داشت از این حکایت مرا....

هوا تاریک بود وقتی گلوله خوردم حس غریبی از همه <یازهرا>هایی که

گفته بودم ریخت توی دلم .تیر خورد به پهلویم یاد پهلوی مادرم زهرا افتادم


حس کردم دستم قطع شده پهلویم درد عجیبی داشت شدت گلوله استخوان را خرد کرده بود.دستم را پیدا نمی کردم .چرخیده بود بالای سرم .ارام برگرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشیددر ان غربت و تنهایی وقتی ان پلیدان پهلویش را شکستند....

در بیمارستان بوعلی ساری بستری بود من هم چند تایی تیر خورده بودم از بیمارستان که به خانه بر گشتم عصا زنان سراغ اقا سید مجتبی رفتم .شده بودم یک پا پرستار مجتبی....

دوسه ماهی مجتبی بستری بود ان هیکل ورزشکاری و قامت بر افراشته و رشید شده بود پوست و استخوان...مثل یک گنجشک زخمی زیر باران....افتاده بود روی تخت....

بچه های جبهه ای می امدند و می رفتند.سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود کلسترومی شده بود وضعیتی بسیار سخت برای یک مجروح جنگی....

به همین خاطر بوی نابه هنجاری فضای اتاق را گرفته بود و بعضی از بچه ها مجبور بودند جلوی بینی و دهانشان را بگیرند.مجتبی می گفت:بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی بینی و دهانتان را محکم بگیرید وای به روزی که خدا بوی باطن ما را ازاد کند ان وقت است که معلوم می شود چه بلایی سرتان می اورد .

اقا مجتبی البته البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت و گرنه مجتبی یک جوری دیگر بود.خیلی خاص مجتبی همیشه بوی اسمان و عاشقی می داد .روزگار گذشت و جنگ گذشت و مجتبی احوالی دیگر داشت.....

فرق داشت با خیلی از جنگ بر گشتگان همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از ان روحیات جبهه ائی اش تنزل نکرده بود.یک روز بهم گفت:علی رضا!ارزوی مهمی دارم....

گفتم:چه ارزویی ااقاسید مجتبی؟

گفت دلم می خواهد خانه خدا صیبم بشود.

مجتبی که ارزو می کند به لطف مادرش خانم فاطمه زهرا(س)خیلی زود بر اورده می شود.

اقا سید مجتبی در یکی از جلسات هیات روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهرا می خواند.اقا رحیم یوسفی اهل گرگان توی ان مجلس وقتی ضجه های اقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود بعد از جلسه هنگامه غروب زنگ می زند به خانه اقا سید مجتبی و می گوید:اقا سید مجتبی ارزویی که داشتی بر اورده شد تو می روی حج....

چون اقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود باید مجوز خروج هم می گرفت .می رود ستاد مرکزی سپاه تهران ان روز کلی دوندگی می کند موفق نمی شود دیگر داشت تعطیل می شد.مجتبی می رود توی محوطه بین درختان کاج می نشیند و گریه می کند .می گوید:یازهرامادر جان من گیر افتادم اگر امروز اینجا کارم درست نشود همه چیز بهم می خورد....

سید مجتبی اشک هایش را پاک می کند و بلند می شود می رود.می بیند کارش خدایی خدایی درست شده صدایش می کنند:اقا سید مجتبی بیا این نامه ات حالابرو.رفت مکه و مدتی بعد برگشت.رفتیم پیشوازش بغلش کردم بوییدمش و بوسیدمش.رفتیم یک جای خلوتی مجتبی گریه کرد و من گریه کردم..گفت :اقا علیرضا عرفات بوی شلمچه می داد.اشک های دوتایی مان فرو ریخت بازگشتی بود یه دوران شیدایی.یک روز توی عرفات جای خلوتی پیدا کردم جایی که من بودم و دلم بود دست بردم خاک عرفات را بوییدم گفتم:عرفات بی معرفت تو هم بوی شلمچه می دهی ها!ومن دلم را انجا حسابی خالی کردم سبک شدم.

سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت از عمره مفرده دیگر با قبل فرق داشت .پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.سال75بر اثر جراحت ناشی از جنگ این اخری بیمارستان امام ساری بستری شد.روز اخری اقا یحیی کافوئی بالای سرش بود.می گفت:همین که اذان مغرب شد مجتبی چشمش را باز کرد بین اذان بود نگاهی کرد و لبخندی زد.گفت:تو که اخر گره را باز می کنی پس چرا امروز و فردا می کنی؟هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بر روی دنیا بست و پرستو شدو پرید.تشیع جنازه مجتبی حال و هوای غریبانه داشت و خیلی شلوغ بود.اشک بود و روضه بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا(س).مجتبی به من گفته بود:روز شهادتش بعد از تشیع توی قبر که گذاشتنش اذان بگویم.وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر صدای اذان ظهر بلندگو ناگهان پیچید توی قبر مجتبی.ان وقت من بالای قبر ایستادم روبه قبله اذان گفتم.اذان که تمام شد مجتبی توی قبر ارام گرفته بود .نه دردی نه غمی نه انتظاری....هنوز سنگ لحد را نگذاشته بودیم .حاج اقا دیانی از دوستان اقا مجتبی ایستاد رو به قبله و مجتبی جلوی پیش ناز بود .نماز ظهر و عصر را خواندیم.نماز که تمام شد اقا مجتبی به من تاکید کرده بود که روضه مادرش حضرت زهرا(س)را سر قبرش بخوانیم.سید مجتبی وصیت کرده بود شال سبزی که هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست داخل قبرش بگذاریم.مجتبی گفته بود روضه که می خوانید هنگام گریه صورت هایتان را داخل قبر بگیرید جوری گریه کنید که اشک هایتان بریزد توی قبرم .اقا رضا کافی مداح ساروی روضه خواند.حال غریبی در فضا پیچیده بود.گریه می کردیم و اشک هایمان می چکید داخل قبر روضه حضرت زهرا(س)روی قبر خوانده شد سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و اقا سید مجتبی رفته بود بهشت مابرگشتیم به زندگانی.....

اقا سید مجتبی روزیازدهم دی ماه 1345هنگام اذان صبج به دنیا امد و یازدهم دی ماه1375هنگام اذان مغرب شهید شد و درست هنگام اذان ظهر به خاک سپرده شد.

شماراه شهادت باز کردید *****شهادت را شما اغاز کردید

به خون خفتید تا ائین بماند****فداکردید جان تا دین بماند

 

وصیتنامه سردار شهید اسلام، مداح اهل بیت ( ع )

جانباز شهید حاج سید مجتبی علمدار

 

شهادت میدهم و پسندیده ام خدا را به پروردگاری و اسلام را برای دینداری و محمد ( ص ) را به پیغمبری و علی ( ع ) را به امامت و حسن ( ع ) و حسین ( ع ) علی ( ع ) و محمد ( ص )وجعفر ( ع ) و موسی ( ع ) و محمد ( ع ) و علی ( ع ) و حسن ( ع ) و قائم آل محمد مهدی موعود ( عج ) را امام و پیشوایان بر حق و رهبران اسلام بعد از پیغمبر ( ص ) از دشمنانش بیزارم و دوستانشان را دوست دارم .

اولین وصیت من به شما راجع به نماز است چیزی را که فردای قیامت به آن رسیدگی می کنند نماز است. پس سعی کنید در حد توانتان نمازهایتان را سر وقت بخوانید و قبل از شروع نماز از خداوند منان توفیق حضور قلب و خضوع در نماز طلب کنید. به همه شما وصیت می کنم همه شمائیکه این صفحه را می خوانید قرآن را بیشتر بخوانید بیشتر بشناسید بیشتر عشق بورزید بیشتر معرفت به قرآن داشته باشید بیشتر دردهایتان را با قرآن درمان کنید سعی کنید قرآن انیس و مونستان باشد نه زینت دکورها و طاقچه های منزلتان بهتر است قرآن را زینت قلبتان کنید.

به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای قربت فرزند فاطمه ( س ) ( مقام معظم رهبری ) را که همان ناله غریبانه فاطمه ( س ) خواهد بود به گوش برسد.

همان طوری که زمان امام خمینی ( ره ) گوش به فرمان بودید و در صحنه های انقلاب حاضر و آماده ایثار از جان و مال و زندگی جهت هر چه بارورتر شدن درخت تنومند اسلام ناب که 1400 سال پیش بدست توانای خاتم پیغمبران محمد بن عبدالله ( ص ) کاشته شده و با خون فاطمه زهرا( س ) بین درب و دیوار و عرق خون آلود پیشانی حیدر ، جگر پاره امام حسن ( ع ) در میان تشت ، بدن پاره پاره و رگ بریده حلقوم ابی عبدالله ( ع ) و خونهای جاری شده از ابدان شهدای کربلا و کربلای ایران آبیاری شد باشند نگذارید که آن واقعه تکرار شود ! حتما می پرسید کدام واقعه ؟

همان واقعه ای که بی بی فاطمه زهرا ( س ) نیمه دل شب دست به دعا بردارد که اللهم عجل وفاتی همان واقعه ای که علی ( ع ) از تنهایی با چاه درد دل کند همان واقعه ای که امام حسن مجتبی ( ع ) را سنگ بزنند و آنقدر مظلوم و غریبش کنند که بعد از مرگش جنازه اش را تیرباران کنند ، همان واقعه ای که امام حسین ( ع ) فریاد بزند ( هل من ناصر ینصرنی ) فقط پیکرهای بی سر شهداء تکان بخورد همان واقعه ای که امام صادق ( ع ) بفرمایند : به تعداد انگشتان یک دست یار و یاور واقعی ندارم همان واقعه ای که ... و نهایتا همان واقعه ای که امام خمینی ( ره ) بگویند : من جام زهر نوشیده ام و ناله غریبانه ( اللهم عجل وفاتی ) او فاطمه ( س ) را به گریه آورد !!!

شیعه هل مسلمونا ، حزب اللهی ها ، بسیجی ها و ... نگذارید تاریخ مظلومیت شیعه تکرار شود .

بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد ، باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بستند و ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند. وصیت می کنم مرا در گلزار شهدای ساری دفن کنید و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده را بر روی صورتم بگذارند و قبل از آنکه مرا در قبر بگذارند مداحی داخل قبرم برود و مصیبت جد غریبم فاطمه زهرا ( س ) و جد غریبم حسین ( ع ) را بخواند

به شب اول قبرم نکنم وحشت و ترس

چون در آن لحظه حسین است که مهمان من است

و از مستمعین گرامی می خواهم که اشک چشمشان را داخل قبر من بریزند تا در ظلمت قبر نوری شود و این را باور کنید که از اعماق قلبم می گویم : ( من از ظلمت قبر و فشار قبر خیلی می ترسم شما را به حق پنج تن آل عبا تا می توانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر را برای من بخوانید و زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید بسوی آرامگاه می برید تا می توانید مهدی ( عج ) و فاطمه ( س ) را صدا بزنید ... )

 

کی واهمه دارد ز مکافات قیامت آنکس که بود در محشر به پناه حسین (ع)




طبقه بندی: فرهنگی،
برچسب ها: شهید سید مجتبی علمدار، شهید، سید مجتبی علمدار، علمدار، شهید علمدار،